خلاصه داستان: پدربزرگ برای نوه های خود داستان پشت یک نقاشی عجیب و غریب را برایشان تعریف میکند,یک بانوی قرمز شیطانی هر صد سال به قلعه برگردد تا هفت نفر را بکشد ...
خلاصه داستان: این فیلم داستان مردی به نام دل (پیتر دینکلیج) را روایت میکند که در این جهان تنها است. پس از نابودی نژاد بشر، او در شهر کوچک و خالی از سکنه خود زندگی میکند که توانسته در تنهایی این شهر کوچک را به یک آرمانشهر تبدیل کند تا اینکه او گریس (ال فانینگ)، را پیدا میکند که دارای گذشته و انگیزه مبهم و مرموزی است و بدتر از همه اینکه او میخواهد پیش دل بماند و زندگی کند....
خلاصه داستان: بادل (آمیتاب باچان) یک وکیل فوق العاده حرفه ای میباشد که اینبار باید در یک پرونده قتل به دختری (تاپسی پانو) که میگوید بی گناه هست کمک کند ولی معمای بزرگی در پیش دارد زیرا قاتل اصلی هیچ ردی از خود بجا نگذاشته است و تمام شواهد علیه وی میباشد...
خلاصه داستان: قسمت دوم فیلم روز مرگت مبارک با حضور رایان فان هم اتاقی ناجوری آغاز می شود که در قسمت اول خیلی روی شخصیت او کار نشده بود. حالا به نظر می آید او توسط قاتلی با ماسک بچگانه تعقیب می شود و از همان مشکل تری در قسمت اول رنج می برد. معلوم می شود این حلقه ی زمانی توسط وسیله ای به وجود آمده که رایان و دوستانش در آزمایشگاه دانشکده ساخته اند. وقتی رایان سعی می کند با فعال کردن این وسیله حلقه را متوقف کند، دوباره تری را به روز مرگش برمی گرداند، اما این بار این اتفاق در بُعدی موازی رخ می دهد. در این بُعد، او دیگر با کارتر دوست نیست، اما مادرش هنوز زنده است. تری سر دوراهی بستن این حلقه یا برگشتن به بُعد خودش قرار گرفته، اما به هر حال او باید چند بار دیگر بمیرد، چون قاتل دیگری با ماسک بچگانه به دنبال اوست.
خلاصه داستان: تری گلبمن در روز تولدش کشته میشود، اما او در همان روز دوباره از خواب بیدار میشود و باید این روز را هر بار سپری کرده و کشته شود تا کشف کند که چه کسی او را کشته و چرا و…
خلاصه داستان: وقتی خانواده میلگرم در روز کریسمس از خواب بیدار میشوند مواد سیاه مرموزی را در اطراف خانه خود پیدا میکنند، موادی که مشخص نیست از حادثه صنعتی، جنگ هسته ای یا حمله ای تروریستی به جا مانده...
خلاصه داستان: ستان فیلم در مورد یک زن و شوهر می باشد که پس از دزدیده شدن طلاهایشان، در وضعیت بدی قرار می گیرند تا اینکه با استفاده از یک مکان یاب محل طلاهای خود را ردیابی می کنند. این مکان یاب آنها را به سمت منطقه ای یخ زده با سرمای استخوان سوز هدایت میکند. اکنون آنها علاوه بر پیدا کردن طلاها، با چالش زنده ماندن نیز روبرو هستند…
خلاصه داستان: «استيون» (راسل) و «برايان مکافري» (بالدوين)، پسران يک آتش نشان شيکاگويي هستند که هنگام انجام وظيفه جانش را از دست داده است. «استيون» معتقد است «برايان» نمي داند که براي ماندن در اين حرفه، چه زحمت ها بايد کشيد و چه جان فشاني ها بايدکرد. «برايان» را به بخشي «بي خطر» انتقال مي دهند و مأمور مي شود به مأمور تحقيق اداره، «دانلد ريمگيل» (دنيرو) که سعي دارد از چند و چون يک سلسله آتش سوزي سر در بياورد، کمک کند...